سوداسودا، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 15 روز سن داره

eshgham,sevda

روز دختر 95/05/14

چه احساس قشنگي است براي يك مادر كه روز دختر به خود مي بالد از داشتنش ...دختر كه داشته باشي پر از لذت ميشوي هنگام شانه كردن موهاي ظريفش ... غرق در در شوق مي شوي وقتي بعد از ظهر گرم تابستان گوشواره هاي ميوه اي گيلاس هاي بهم چسبيده را به گوشش مي اندازي و تا انتهاي  شادي ميخندي و ميخندد...تاجي از ياس سفيد حلقه شده را روي  سرش ميگذاري و به عروسك زيبايت افتخار ميكني..... دختر كه داشته باشي گاهي دلت ميلرزد از فكر اين كه روزي بر شانه مردي غير از پدرش تكيه زند...دختر كه داشته باشي همه زندگي ات پر ميشود از شيرين زباني...از فنجان هاي كوچك اسباب بازي، خالي از چاي ! و پر از مهر كه بهنگام خستگي برايت مهيا ميشود ...دختر كه داشته باشي در جواني هم...
16 مرداد 1395

مرداد ماه 95

سال جیگر مامان. شاه دخترم با لباس جدیدش.     نفس منی.     دختر گل من در حال لاک زدن پاهای مامانش.   ...
5 مرداد 1395

تیرماه 95

سلام دختر ناز نازی من. ببخشید که خیلی دیر به دیر برات پیغام میزارم. این ماه سر مامان خیلی شلوغ بود و همچنین یه یک هفته با شما و باباجون رفتیم مسافرت که واقعا واقعا به هر سه نفرمون حسابی حسابی خوش گذشت. برات عشق مامان چند تا عکس می زارم. در ضمن 27 تولدم بود که همینجا خودم به خودم تبریک می گم.   اینم عکس شما و باباجون تو اولین روز اقامت در هتل.       جیگر مامان تو رستوران. چند روز اول دخمل من روی این صندلی ها می نشست. کوچولوی من.       جوجه کوچولوی در حالی که عینک بابا جونش رو زده بود. من و بابا عاشق قهوه های این بار بودیم و روزی حداقل یه بار اینجا میومدیم. ...
29 تير 1395

خرداد ماه 95

سلام دخمل ناز نازی من نمی دونی که چقدر ماه و بزرگ شدی.اصلا این ماه خوبی برای مامان نبود. و برای همین عکسی ندارم جیگر. بعضی اوقات کلماتی می گی که اصلا باور نمیشه که دخمل کوچولوی من این حرفهار و داره می زنه. چند روز پیش که بابا می خواست ماشینشو بفروشه تو ماشین رو به بابا کردی گفتی. بابا پژو رو یه جایی بزار شاید من بزرگ شدم لازمم بشه. من که متحیر شدم. فدای اون دخملم بشه که از الان به فکر بزرگ شدنش است. به مامان زری تو راه باغ می گی. مامان زری شاید دفعه دیگه پرایدمونو پر از گل ببینی چون شاید من بزرگ شدم و عروس شدم. تو دخمل نازنین من هستی و من خیلی خیلی شمار و دوست دارم عزیز من.   راستی یه تغییر خیلی بزرگ هم توی...
30 خرداد 1395

جشن پایان دوره مهد سودا جون

سلام دختر ناز من دیروز جشن پایان دورتون بود.  قربون دختر نازم بشم که یک لباس محلی خوشگل هم براش گرفته بود و سوگل به تمام معنا شده بودی. البته یه دونه عکس هم آتلیه با لباس محلیت گرفتم که انشالله خوشگل بشه. از طرفی تو مهدتون هم یه عکس دیگه قبلا گرفته بودند که من خبر نداشتم و اونم خوشگل شده بود و پایان جشن بهمون دادند. دوست دارم دختر نازنینم و یه عالمه می بوسمت.     اینم عکس شما قبل از رفتن به آتلیه. ...
9 خرداد 1395

آتلیه فروردین 95

سلام عشق من اینم عکسهای قشنگ شما و حسین جون تو اتلیه فروردین ماه 95   فدای اون ژستهات بشم     جیگر خاله     خانم عکاس     آقای نوازنده     اینم ناز من     ...
26 ارديبهشت 1395

اردیبهشت 95

سلام بر کوچولوی ناز و فهمیده مامان نمی دونم از کجا برات شروع کنم به گفتم اول از همه می گم عاشقت هستم. خیلی دوست دارم. خیلی زیاد. دوم اینکه خیلی خانوم شدی. یه دختر ناز ناز. دو هفته پیش رفتیم آتلیه و کلی عکس خوشگل گرفتیم که انشالله تو این ماه آماده میشه و برات عکسها رو می زارم. امروز هم روز عقد فرزاد جونه. انشالله 6 به بعد میریم عروسی و امیدوارم خوشبخت بشن. سوما اینکه برای اولین بار چند رو زپیش با یکی از دوستای مامان رفتیم سینما. خیلی اذیت نکردی. اینم عکس شما قبل از رفتن به سینما.     یک مورد دیگه برای اولین بار شما رفتی به ارایشگاه مخصوص کودکان و انصافا که شما خیلی خیلی اروم بودید و خیلی هم خوشگل شدی. &n...
31 فروردين 1395

فروردین 95

سلام گل دختر من عیدت مبارک عزیزم.خیلی دوست دارم نفسم. سال گذشته من و شما و بابایی و مامان زری از 26 به مقصد جنوب با قطار حرکت کردیم و تا 12 فروردین ماه امسال در مسافرت بودیم. این چند روز حسابی حسابی به ما خوش گذشت از اینکه کنارت بودم خیلی خوشحالم و واقعا دیروز دوری ازت برام خیلی سخت بود. دوست دارم عزیزم.   سودا عسل مامان تو قطار رفت.94/12/26     راه آهن بندرعباس 94/12/27.منتظر بودیم تا بابا جون ماشینمونو تحویل بگیره.     بندر عباس 94/12/28     قشم 894/12/29. کوچیک منم ماهی شده.     من عاشق ژست گرفتنت شدم ولی متاسفانه عکس خوبی نشده. ...
15 فروردين 1395

اسفند 94

سلام دوردونه من. کم کم عید هم داره میاد و من هر روز بیشتر بیشتر عاشق تو می شم خیلی دوست دارم نازنین من. دختر گل من با عروسک دوران کودکی مامانش. ( این عروسک رو به همراه مادرش، مامان زری جون از سوریه برای من وقتی 11 سالم بود اورد)     جیگر مامان وقتی برای نماز خوندن آماده میشه ( قبل از رفتن به خونه بابا رضا )     سودا در شهربازی پروما به همراه عروسکی که خاله رها و شادی ( دوستای مامان) برای تولدش زخپحمت کشیدن و اوردن. اسم عروسکشو پریا گذاشته دختر نازم.       عسلم تو راه برگشت از پروما و رفتن به رستوران       اینم دخ...
17 اسفند 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به eshgham,sevda می باشد